دیدمت تنهای تنها در میان جنگل تاریک غم ها
پایِ لرزان، خسته و بُبریده از پیکارِ سختیها
سویت آمدم ... من بی صدا، بی ادعا ...
خود ندانستم چرا ... گفتم سلام ... آرام ... اما بی ریا ...
و تو می ترسیدی، لیک سلامم دادی ... شاید به رسم قُدَما !
اولین حرفم همین یک جمله بود : ای عزیز و ای غریب اینجا چرا ؟ تنها چرا ؟!
اشک در چشم تو حلقه زد ...
آری آبستن بود، چَشمَت آبستن اشک ...
موج اشک هایت استخوانم می شکاند...، موجی سرد اما غم فزا !
من پشیمان زین سوال بی هوا ...
نفسم از سینه ام بالا نمی آمد ولی اشک تو جان مرا از سینه بالا می کشاند ...
یک نفس یک آرزو در ذهن من پا می گرفت ... آنکه پایانی ببخشم ترس و غم های تو را .
آری آخر تو خود من بودی، منِ تنها ... منِ رسوا ... زان کلام ابتدا !
گرچه خود نا بَلَدِ این راهم ... لیک تنها که تو را نگذارم ...
چَشمهایم بستم، چَشم هایت بستی ... تا به خود آمدم آشنا شده بود، دست من با دست تو ... شاید خواه ...شاید نابخواه !
فرشی از جنس نور در رو به رو ... آنچه می تابید از سوی خدا ...
و تو نیز می خواندی در حین راه ... افسانه ها ...ترانه ها !
روزها بُگذشته است ... هفته ها و ماهها ...
تو دیگر نیستی در آن تیره جنگلِ بی منتها
آنچه در پایان ره مانده ست زان بیراهه ها ...
کوله باری خاطره ست ... از بوسه ها، پروانه ها، ستاره ها !
و من را ترس آن روزی که در پایان راه ...
بشنوم از تو که هستم با وفا یا بی وفا !
مونسا !
ای کاش بغض کودکانه ام را تو بشکنی
و زخمهای جسم زمین خورده ام را تو درمان کنی،
تسلای افکار بس کودکانه ام تو باشی
و قصۀ شبهای پر غصه ام را تو بخوانی ...
که به احسان ات قسم زمین ات را برای من مأوایی نیست و فرشتگانت را برای من جز تو فرشته ای نیست ...
و زنده بداری امید آن که از عهده برآیم و بپرورانم آن دانۀ کوچک عشق را که در این بیابان بی مور تو در دستم نهادی و از پی آن تمنای باغ بهشت را به جانم انداختی ... .
قلبی که هِق هِق می کند
تختی که چِق چِق می کند
پایی که خسته از ره است
تاول زده از صد ره است
دل را که ماتم لانه است
روحی که جسم اش خانه است
خانه که نه ... آواره است
آنکه دلش ویرانه است
شاید نسیمی خواهدش
بر صور و سیرت بایدش
گفتا که تقدیر من است
این جمله تفسیر من است
آن را که دل دریایی است
طوفان و باد ارزانی است ...
این روزها برای من همه اش واماندگی ست ،
پای در کفشی دارم که سنگینی اش یادآور سنگینی وظیفه ایست که بر گردن من است ، وظیفه ای که آن را فارغ از هرگونه هیاهوی سیاسی می دانم و فقط دِین ام را ادا میکنم تا شرمندۀ خاک موطن ام نباشم .
آینده ای که محو است، به مَثَلِ ماشینی که در پشت پیچ جاده است هیچ دیدی به آن ندارم... اما اندکی هراسان ولی امیدوار به سوی پیچ جاده می روم.
مادری که برایم هر روز روز مادر است و من هر روز بیشتر از دیروز بدهکار او می شوم و وامانده از اینکه چگونه به جبران وفاداری هایش بنشینم .
شهری دارم که مردمانش مهربانی برایشان غریب ترین واژه است و از فرط نا امیدی از یکدیگر حتی اگر خوبی و لطافتی از کسی ببینند هم به او و هم به خود شک می کنند که مبادا نیرنگی در کار باشد و سادگی کنند ...
آسمانی بی انتها اما خاموش، خاموش از سیاهی شب و چشمانم که تلاش می کند که ستارۀ سوسوزن اش را در رفت وگذر ابرها گم نکند ... شاید حرفی برایم داشته باشد ... شاید که نوری ...
و جسمی خسته ، خسته از مشت زمانه ... به خستگی مردی میانسال که نای به دوش کشیدن خود را هم ندارد چه رسد به کولۀ سنگین افکارش .
ندایی آمد : این نیز بگذرد ... و من به این خودفریبی سکوت کردم .
اما در دل دعا میکنم
خداوندا... موطن ام پاینده دار ، آتیه ام روشن ، مادرم در کنار ، شهرم سفید و ستاره ام پا برجا !
از راه دور آمده بود ... تنها ستاره ای که قانون شکنی کرده بود ...
خود را به دیدن معشوقه اش رسانده بود ...
شایعه به همه جا پیچیده بود ...
به آسمان انگشت نمای این وآن شده بود ...
از شدت شوق و علاقه خود را به او چسبانده بود ...
صدای پچ پچی می آمد ...که به حکم دوری واضح نبود :
- من ماه آسمان ... یکی هستم ... تابان، زیبا ... اما چون تو بسیار ... مهجورِ بی نشان ... رهایم کن !
- آری ولی من ... از تو ... اسیر فاصله ... بمان !
ماه طولی نداد ...، غروب کرد .
چه بی انصاف ... حتی زودتر از شبهای پیشین .
حیران و بهت زده مانده بود ... خستگی راه به تنش ... .
با چه رویی باز گردد و به چه امیدی بدرخشد ستاره ای که آسمانی ندارد .
هر لحظه نزدیک تر می شدند شهاب هایی که به اقتضای طبیعت به ویرانی این ستارۀ سنت شکن آمده بودند .
پسرک بر ساحل دریا نشسته بود، خورشید در انتهای افق بود و ماسه های داغ در زبر پا ... ،
اما به زمین و زمان می خندید ...
گویا خبری بود ... نشان به آن نشان که ستاره ها هم تک تک به تماشا می آمدند .
شنیدم صدایی که می گفت :
- من آن موجم که آرامش ندارم .... به آسانی سر سازش ندارم ... نه غم دارم ... نه کم دارم ...
پسرک می خندید و آسان می گفت :
* ای موجهای خروشان که به فریب دریا به سویم میایید ... سرنوشت شما هیچ گاه به هم نرسیدن است مگر در ساحل مرگ . پس به شوق بیایید نه به عادت ... و به عشق بمیرید نه به حسرت !
دیگری گفت :
- من آن دریای پر آبم ... که خشکی را نمیخواهم ... ندارم تشنگی بر لب که سیراب دل وجانم ... من آن دریای آرامم ... نه غم دارم ... نه کم دارم ...
پسرک می خندید و آسان می گفت :
* آری تو همانی که وصف بزرگی ات را در کتاب ها خوانده بودم و نوشته هایی که پر از اوصاف توست .اما باور نمی کردم و نکردم ...! ای دریا آرام باش و به خاطر که حتی موجهایت نرسیده به پاهای من میمیرند... تو کوچکتر از آنی که دلم دریایی تو باشد ...پس آرام باش !
یکی هم گفت :
من آن خاکم به زیر پا... ولی مغرور مغرورم ... ندارد کس ز من فردا ... که عالم را همه گورم ...نه غم دارم ... نه کم دارم ...
پسرک می خندید و آسان می گفت :
* ای ماسه های داغ که از خاکید و از سنگید ... گویا فراموش کرده اید که روزهاست تشنۀ قطره ای آب از این بحر پر از آبید ... . این آب خود زندانی به کاسۀ دریاست و تشنۀ ساحل . پس به باران دعا کنید !
دیگری خورشید بود :
- من آن خورشید تابانم ، عروس آسمان و منبع نورم ... ندارم ترسی از چیزی که در اوج آسمان هایم ... نه غم دارم ...نه کم دارم ...
پسرک باز هم خنده به لب، ساده و پاک :
* آری تو همان خورشیدی که هیچ کس توان نگاه کردن به تو ندارد... اما ای به طاق آسمان !! اکنون به غروب ، چشمهای من است که تو طاقت خیره شدن در آن را نداری و آنقدر نگاهت می کنم که به عمق دریا گرفتارت کنم .
هیچ کس حرفی نداشت ، هیچ کس حرفی نزد ... .
گفتمش : عشق همه اش حوضچه ایست پر ز شبنم ... و به گرمای تنت ... ، عمق و بُعدش به حضور آنچه خواهی ست در حیاط دل تنهای خودت ... .
تو توانی سهم خود مشت کنی ،
یا سر انگشت خود خیس کنی و بگذری ... ،
هم توانی ساعتی پای در آن کنی و شادی بکنی ... پس از آن کفش کُنی و بروی.
اندکی اندیشید ... گفت : همین ؟!!
گفتمش : در نگه ام هست همین ! ... یادم آمد ... دارمت اندرزی ... که هرگز جامه ات خیس مکن که نبیند خشکی ... و اگر خیس کنی تا به ابد هستی خود نیست کنی!
لحظه ای در من نگریست ...
تا به خود آمدم او جامه به تن غرق در آن حوضچه بود و شبنم به هوا می پاشید ...
با نگاهش تمنا می کرد که تو نیز چون من باش ... که اگر نفی کنی هستی من نیست کنی !
آسمان رعدی زد ...
پای من می لرزید ، قلب من می ترسید، آسمان دور سرم می چرخید .
چشم هایم حرکاتش می دید ... همه اش مستی بود ... غرقه در شیدایی ...
دورخیزی کردم، چشم ها را بستم و به سودای تنش جامه و تن تر کردم .
خداوندا
با تو میگویم
که گر با تو نگویم با که بگویم ...
اگر لحظه ای شادم و لحظه ای دیگر سرد وتهی ...
اگر لحظه ای عاشق و لحظه ای فارغ ....
اگر هر دم اسیر یک احساسم و هر آن رو به یک قبله ...
همه از روح توست که در من دمیده ای .
به خود می بالم، این روح توست که در من جاریست .
یک روز آمد، غریب بود ...
یک روز آمد، گریان بود ...
یک روز آمد، نگران بود ...
یک روز آمد ، سکوت بود ...
یک روز آمد ، عجیب بود ...
یک روز آمد، خوشحال بود ...
روز آخر ... عاشق بود .
.
.
.
نه ... ! در نظر کمتر از یک هفته بود ...
همه چیزپیوسته بود ، ناخواسته بود ... .
* بالا رفتیم نور بود ، پایین اومدیم دور بود ... قصۀ ما راست بود .
کسی گفت: شما سکوتید !
ندانسته بود هر واژه عمقی دارد، عمقی که برای هر کس به اندازۀ درک اوست ... ،
ندانسته بود کلامی در دهان نیست و لبها نیز هستند تا فقط چروک شوند ،
ندانسته بود که زبان قاصرترین است آنجا که نگاه ها،دست ها و ترانه ها
هم پیمان شده اند تا به مفهوم برسند ...
پس سکوت کردیم، سکوتی که پر از همهمه بود .